Recent Comments

Friday, February 4, 2011

علویه خانوم- صادق هدایت

علویه چشم‌هایش گرد شده بود، فریاد می‌زد: زنیکه چاچول‌باز آپاردی، چه خبره؟ کولی قرشمال‌بازی درآوردی؟ کی مردت ِ رو از چنگِت درآورده؟ سر عمر! اون گه به اون گاله ارزونی! این همون پیرزن سبیل‌داریه که حضرت صاحب‌زمون رو می‌کشه. می‌دونی چیه، من از تو خورده برده ندارم، کونت را با شاخ گاب جنگ انداختی! جلو دهنتو بگیر وگرنه هرکی به‌ من بهتون ناحق بزنه خشتکشو در میارم. من بابای اون کسی که به ‌من اسناد ببنده با گه سگ آتیش می‌زنم

0 comments:

Post a Comment